|
مسافر قایق مسافر قایق
|
من تنهام مثل تو..غمي مرا مي آزرد.،به راستي مثل تو قالب دلم رو کي عوض مي کنه..آيا کسي هست مرا ياري کند؟ -اي سرنوشت ،از تو کجا مي توان گريخت؟من راه آشيان خود از ياد برده ام يک دم مرا به گوشه راحت رها مکن با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 19:55 ] [ پریزاد ]
[ ]
بگذار يک بار ديگر در قلب تو به دنيا بيايم.بگذار يک بار ديگر عاشق بشوم و پابرهنه در آسمان راه بروم.بي تو ديگر بيدار نمي شوم و صورتم را در رودخانه هاي عاشق نمي شويم.
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 22:29 ] [ پریزاد ]
[ ]
آدم باید سال جدید هدف داشته باشه واسه سال بعد..
یکی از اهداف کوچولوی من اینه... بدون شرح:
[ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 11:33 ] [ پریزاد ]
[ ]
امروز روزیه که توی تقویم از همه روزا بیشتر دوست دارم امروز ۲۰ فروردین ماهه و تولد منه...یاد دوران خوش دانشگاه میافتم که بچه ها منوروز تولدم سوپرایز کردن..دلم واسه همه شون تنگ شده واسه آمنه واسه زهرا-صفیه-شهربانو-فائزه-مریم-سارا-فهیمه-نجمه-مهناز و..
اون روزا با اینکه از خونه دورتر بودم حالم بهتر دبود اما این روزا همش سر در گمم با اینکه سرکار هم میرم..میگن قراره اردیبهشت آزمون استخدامی برگزار بشه و دوستان بزرگ میگن برو بخون ...ازشون می پرسم اگه به چند سال قبل برگردین پرستاری رو انتخاب میکنید میگن نه!!!! نمی دونم چرامنو می خوان بیارن توی این شغل...دوستم میگه باید دیگه عادت کرده باشی امانه هرروز واسم استرسه شبی که می خوام برم شیفت همش استرس دارم..امروز هم با اینکه آفم امااز صبح فکرمیکنم شبکارم... بگذریم امروزتولدمه دیشب رفتم بیرون تهنایی وبرای خودم هر چی دوست داشتم خریدم... پ.ن.پ:ایشالله که سال دیگه ۲۰ فروردین ماهو تهنا نباشیم [ یکشنبه بیستم فروردین 1391 ] [ 11:24 ] [ پریزاد ]
[ ]
وقتی رفتم که فشارخونش رو بگیرم چشمم به قیافه ساده و معصومانه ی او افتادو اینکه این دخترک 16 ساله ی داستان نمی تواند با بچه ش رابطه ی عاطفی داشته باشد..در نگاهش می توان خواند که علاقه ای به بچه نداردو فکرهاییی به ذهنم رسید... در آبدارخانه نشسته بودم مادرش آمد و بهم گفت که خانم پرستار میشه وقتی باباش اومد بگید که به خاطر این که اولین باره پریود شده و خونریزیش زیاد بوده بستری شده..نگاهم به صورت مادرش افتاد....گفتم چرا؟
گفت:پدرش نمی دونه که زایمان کرده یعنی نمی دونه که باردار بوده، داستان از اینجا شروع میشه:پسری عاشق دختری می شود ..خانواده دختر مخالفت می کنندو پسری که هنوز کله ش بوی قورمه سبزی می ده و هنوز به بلوغ کامل نمی رسه به این فکر می افته که آری ..با باردار کردن دختر می تواند کاری کند که خانواده دختر در برابر عمل انجام شده قرار بگیرن و مجور بشن دختررو بهش بدن....بهم گفت:خانم پرستار اگه بفهمه دختر رو میکشه.... گفتم حالا می خواین بچه رو چیکار کنید؟گفت یکی از همین خانما گفت که بچه رو قبول می کنه........ من ماندم و فکرهایم...من ماندم و مادری نگران..من ماندم و دخترکی با آینده ی نامعلوم من ماندم و بچه ای معصوم و پاک من ماندم و پسرانی از این جنس... باید بگم پسرک حتی شرم هم نکرده بود و پشت در بخش منتظر ایستاده بود... [ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 21:53 ] [ پریزاد ]
[ ]
هر کس کار نیکی انجام دهد،ده برابر آن به او پاداش خواهند داد.(انعام/160) خدایا تو معلمی،معلمی که با همه معلم های دنیا فرق می کند ،معلمی که دنبال بهانه می گردد تا جایز بدهد و همیشه جایزه اش بیشتر از کاری است که کرده اند. این آیه چقدر آدم را سر ذوق می آورد .اینکه تو به هر کار خوبمان ده برابر پاداش می دهی و بدیهایمان را فقط به اندازه خودش جواب می دهی .این فقط روش توست.این بی نظیز تزین تشویق دنیاست. تو می خواهی کفه خوبیهای ما را سنگین کنی.شاید می خواهی جلوی فرشته ها آبرویمان نرود.وقتی یادم می افتد که تو هر دفعه جلوی خوبیهایم ده تا ستاره می گذاری و جلوی بدیهایم فقط یک نمره منفی،دلم می خواد کاری کنم که دفترم پر از ستاره بشود.اگرچه هم من و هم خودت می دانیم که این ستاره ها مال من نیست.مال خودت است.خدایا به خاطر ستاره هایی که تا به حال به من داده ای ممنونم.خدایا !کمکم کن تا ستاره های دفترم هر روز زیادتر شود... عرفان نظر آهاری
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 18:36 ] [ پریزاد ]
[ ]
دیشب شبکار بودم و براساس برنامه قبلی ،بعدش هم عصرکار بودم ولی آف شدم..وقتی فهمیدم زیاد خوشحال نشدم چون توی خونه کاری ندارم...هیچ وقت فکر نمی کردم که آف شدن منو خوشحال نکنه...این روزا فهمیدم اگه سر کار نرم، کاری ندارم...درس هم که ماشاالله نمی خونم انگیزه ندارم واسه خوندن اما با این وجود ناخنکی به درسا میزنم....این روزا نه افسردم نه خوشحالم اما حال آدمی دارم که باید زندگی کنه ...باید ..باید..
برگرفته از دنیای دکتر شیری.. در زندگی لحظاتی هست که فکر میکنی باید برای چیزی بجنگی در زندگی لحظاتی هست که فکر میکنی باید بنشینی و درونت را یه دستی بکشی و رصد کنی اسمان دلت را که کجا ها را اشتباه کرده ای ( جستجوگری ) در زندگی دربدری هایی هست که برایت پیش می اید و میتوان علف نزد...مستی نکرد..خود را هم به نفهمی نزد بلکه ایستاد و ایستاد و ایستاد ( جستجوگری ) در زندگی اتفاقاتی هست که نباید فهمید ، باید فقط دید و قورت داد و برگشت به دنیای آدمهای معمولی ( ماجیشن ) در زندگی روزهایی هست که دلت میخواهد دست کسی را که افتاده بگیری ، یا سراغ کسی بروی که مدتهاست در حسرت تو و دستان توست ( دهندگی ) در زندگی گهگاهی هست که باید یک نه گنده بگی و خلوتهای تلخ بعدش را بچشی اما درست است این تلخی ( جنگجویی) در زندگی سفرهایی هست که باید رفت
[ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 14:34 ] [ پریزاد ]
[ ]
دلمان تنگ است...خودت می دانی..محرم است
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 20:45 ] [ پریزاد ]
[ ]
یه کتاب کوچولو و ناز دارم به نام چند جمله برای دل تو داداش جون حرفهایی از آیت الله حق شناس تهرانیه..حرفهایی زیباست...
یک شب هم تخم دوزرده بکنید و وقت سحر بیدار شوید و پس از وضوگرفتن از پروردگار عذرخواهی کنید داداش جون! هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود... التماس دعا [ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 21:44 ] [ پریزاد ]
[ ]
سلام...
فامیلیش کله لق بود..توی فرهنگ ما به کسی که سرش برهنه باشد کله لق می گویند..خیلی خنده دار بود..یه روز به خدمه بخش گفتم برود خانم کله لق رو صدا کند تا ببردش به زایشگاه ...خندید و گفت من نمی تونم خجالت می کشم.. نمی دونم خود آدمها یی که چنین فامیلایی دارن نمی دونند این فامیل مناسبشون نیست و خنده داره و سوژه مردم میشن.. [ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 9:32 ] [ پریزاد ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |